فردا روز ديگرى ست..
روزى كه مىتوان با غرور خوبش را گفت
و از او تعريفها كرد!
فردا دلم را خوش نگه مىدارد..
فردا
حرفهاى نگفتهام را داد ميزنم..
كتابهاى نخواندهام را سر مىكشم
خوابهاى ِ نصفه نيمه ام..
تمامشان را معنى دار مىكنم..
حفظ مىكنم
تعبيرشان را ..
فرداى من روز _يا شب_ ى است كه در آن خطى از بيهودگى به چشم نمى خورد..
بخش اول فردا
بخش اول زندگى ست..
پ.ن : " ما روانمونو از تو جوب نياورديم كه! آورديم؟! "
^ يادمان مىگيـــــــــرد..
اين جمله برمى گردد به دوران حرص دادن و حرص خوردن..
دوران جاهليت!
آن را بر حسب اتفاق گوشهاى دور از چشم نگاشته بوديم..
گفتيم اين روزها كه بازارچهى مهربانى داغ است ،
و ما را بسيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار خوشايند است
ممكن است فراموشمان شود كه روزى از اين اصطلاحات بلد بوديم!
شما به دل نگيريد ... جانكم!