مىدانم. هنوز روزهاى زيادى براى زندگى كردن دارم و پنجره هاىزيادى براى گشودن
هنوز آرزوهاى زيادى براى جویدن دارم و لبخند هاى زيادى براى پاشيدن
من حديثم. دخترى كه بلد است فرياد بكشد و ياد دارد دويدن را
دخترى كه خوب خيره مىشود و از هيچ ، همه چيز مىسازد
مىدانم. هنوز تختههاى زيادى براى ميخ كوبيدن دارم و عرق هاى زيادی برای پاك كردن
هنوز قهوههاى زيادي براي نوشيدن دارم و كلمههاي زيادي براي وصله كردن
من حديثم. دختری كه با دست های باز مي دود و با چشم های بسته مي خواند و با پاهای خالی مي رقصد.,