شبیه داستان هایی که داری به آخرشان می رسی شده
حال ِ این آخرهای اسفند
حال ِ چمن های بیرون پنجره
حال من که می دانم سال 88 برایم خوب است
او برایم دعا کرد
و من به دعایش ایمان دارم
من دلم به اندازه ی دوری دورها گرفته است
صدایم گرفته است
باور نمی کنی
رگ های قلبم هم گرفته است
پیش تر ها دلم هوس باران می کرد و حالا هوس هوای گرم تیر را کرده
هوس تیر را
آنقدر محکم حرف می زنم که صدایم تا خدا برسد
تا اشک هایم تمام شهر را خیس کند
شاید تو بیدار شوی و
خواب مرا دیده باشی