سایه ی آن همه ابر را ، بر کوه ها .. می بینی؟
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان هر دو زمزمه می کنند
روزهایم آرام اند
نمی شود موج سواری کرد
نمی شود
برایشان شمع روشن کرد
لازم نیست
قول آدم شدن داد
و
از سر و کول خدا بالا رفت
روزهایم آرام اند
سیگار نمی کشند
لال مونی نمی گیرند
آغوش نمی خواهند
روزهایم ، روزند
هوس شب شدن هم ندارند
این چه اصراری ست من دارم ، که سر هر کلاس کاری بی مربوط به آن کلاس را انجام دهم.
این عر زدن های بی وقفه ی من هیچ ارتباطی به تو و کارها و بگیر و نگیر هایت ندارد. خیالت راحت.
تو ، تفسیر مفصلی از خلاصه ترین آدم ممکن هستی. اگر خوانده شوی. اگر ، باد گیرم درست کار کند.
این روزها متوجه افکار اکنونم نیستم و مدام در و دیوار گذشته را لیس می زنم و آویزان آینده می شوم. تمام ننوشتن هایم به این بر می گردد
دلیل به هم ریخته بودن مداوم اتاقم تنها این است ، می خواهم کاری برای انجام دادن داشته باشم.
من هر چه فکر می کنم فلسفه ی کارهای بعضی از دختران کلاسمان را نمی فهمم. آن ها همیشه ردیف مقابل پسرها می نشینند ، حتی اگر کل کلاس خالی باشد. همیشه در کلاس خاطره های هیجان انگیزشان یادشان می آید و بلند بلند برای هم تعریف می کنند و غش غش می خندند. هر روز تولد یکی از آن هاست و تمام تولد هایشان را همان جا می گیرند ، همان ردیف مقابل پسر ها. دختران کلاس ما آدم های شادی هستند و به شدت خوشبخت اند. آن طور که از حرف هایشان دستگیرم شد هیچ وقت دوست پسری نداشته اند و از تمام پسر های کره ی زمین چندششان می شود. من هر چه فکر می کنم فلسفه ی کارهای دختران کلاسمان را نمی فهمم. اگر کارهایشان فلسفه ای داشته باشد البته
کجایی وقتی باران بر صورتم می بارد ؟
می دانی فریبا
وقتی تو می گویی ، انقدر هم خوب می گویی ،
بهتر است آدم ساکت بماند و گوش کند.
از کجا ، به کجا ...