سگ ها به وجد آمده اند
صدای جیرجیرک ها ، گم شده است
نیلوفری آرام می لرزد
و خواب قورباغه را
به هم می زند
خب... باید بگویم مهم نیست
تجربه شد برایم
(سلام نوشین !)
انگار نمی شود گریه نکرد
یعنی همیشه باید موضوعی باشد که آدم را گریه بیندازد
پری، امروز یادم آمد، دلم برایت تنگ شده بود. برای موهایت، برای چشم هایت، صدایت. برای نترسیدنم از حرف زدن. با تو می شود حرف زد پری، با تو می شود نترسید. می شود فیلسوف نبود. می شود مبهم گفت و درست شنید. تو درستی پری، آنقدر که آدم هوس می کند برایت ببارد، برقصد، بچرخد. من تو را کشف کرده ام، در تو چادر زده ام و آنقدر آن جا دعا می خوانم که بد جنسی هایم را باد ببرد. آنقدر می چرخم تا حسودی هایم پرت شوند. آنقدر گریه می کنم تا یادم برود دلخور شدن را، دلخور شدن از تو را..
می دانی پری، وقتی همه تمام می شوند تو شروع می شوی. وقتی قحطی می شود تو می باری، قبل از دعا می باری پری. وقتی حرف هایم خشک می شوند، وقتی موهایم می ریزند، چمدان بزرگت را هم می آوری. تو امیدی پری. تو بادبادکی، رودی. تو نمی خوابی پری. تو سنگ نمی شوی. تو قربانی نمی دهی. تو سیبی را که گفته ام نخور، نمی خوری. دشتی پری، کوه پایه ای که مه دارد.
آدم ها عجیبند پری، عمیق اند. پیر شدم ام از فهمیدنشان. آدم ها سنگین اند پری، سخت می شِـنَوَند. آدم ها مغرورند پری، خوب اخم می کنند. آدم ها بازیگرند، بدقول اند، نا مهربانند...
تلنبار شده ام، بیا پری، بیا کمی دست هایم را پیش خودت نگه دار
اصلا ً برو
من هم می روم
شناسنامه ی دخترم را عوض می کنم
نبودنت را
دوست تر دارم
یکی بود یکی نبود. من بودم که داشتم زندگی ام را می کردم. یک روز بیدار شدم و کلمه هایم را به ابرها قرض دادم. ابر ها هم باریدند.. باریدند و تمام شهر را شاعر ها برداشتند. شاعر ها به هم با لبخند نگاه کردند و آرمان شهر را ساختند. و من را _با وجود مخالفتم_ رئیس جمهور کردند. ملکه شاید، یا امپراطور مثلا ً. کارو بارم گرفته بود. کلمه هایم را قرض نه، می فروختم به ابرها. جایتان خالی. آوازه ی شهرمان پیچید. با هواپیمای شخصی ام به آسمان شهر های متقاضی می رفتم و به ابرهایشان کلمه می فروختم. مردم، شاعر که می شدند برایم گل تکان می دادند. خواب سعدی را می دیدم. با هم در کافه های دنج سخن می گفتیم. کاملا ً صمیمی شده بودیم. می گفت حدیث! آرمان شهری که من در شعرهایم رویایش را با کلمه ها تصویر می کردم به وجود آوردی، من هم لبخند می زدم، طوری که دندان هایم را ببیند. سال ها گذشت و من پیر و فرتوت شدم و مُردم کم کم. ابرها شروع کردند به باران ِ خالی باریدن و همه چیز، همه چیز به همان وضعیت صد سال قبل برگشت. آدم ها به هم اخم کردند و زیر آب هم را زدند. همدیگر را کشتند و طبیعت را به گند کشیدند. آخرش هم خدا طوفانی چیزی فرستاد و همه را قتل عام کرد.
یک دیوار بود که خیلی بلند بود. از بالای دیوار شاخه های درخت خانه شما پیدا بود. من کنار دیوار ایستاده بودم. آن چا باران بیشتر بود. قطره های گل آلودی که برگ های درخت تان را شسته بود روی صورتم می ریختند. تکیه داده بودم و کف دست هایم را روی دیوار بلندتان گذاشته بودم. صورتم نشُسته شده بود. پیراهنم به بدنم چسبیده بود. مادرم صدایم نمی کرد که برگردم. کنار دیوار بلندتان نشستم. باد ِ سردی می وزید. دندان هایم به هم می خوردند. کف دست هایم را روی زمین گذاشتم. یکی از آجر های دیوار بلندتان رها شد و من خیلی زود مُردم. پریدم و روی لبه ی دیوار بلندتان نشستم و گِل وخاک ِ برگ های درخت بلندتان را با دست هایم پاک کردم
و تمام محل شاهدند که تا آخر ِ دنیا برگ های درخت بلندتان برق می زدند..
مثل این می ماند که نخواهند. نخواهند نشاطت را. وقتی می خواهی نفس بکشی دهانت را می گیرند. وقتی می خواهی بایستی هلت می دهند. وقتی می خواهی بخندی سیلی ات می زنند. می خواهی بچرخی دست و پایت را می بندند. می خواهی بدوی پشت پا می زنند. می خواهی برقصی دستانت را می پیچانند. می خواهی... می خواهی... می خواهی آرام باشی تکانت می دهند.می خواهی بخوابی آب می پاشند.خوابت را کابوس می پاشند.پول هایت را می دزدند و آخرش هم،برایت قبر می خرند.
فقط کمی حالم خوب نیست