مىدانم. هنوز روزهاى زيادى براى زندگى كردن دارم و پنجره هاىزيادى براى گشودن
هنوز آرزوهاى زيادى براى جویدن دارم و لبخند هاى زيادى براى پاشيدن
من حديثم. دخترى كه بلد است فرياد بكشد و ياد دارد دويدن را
دخترى كه خوب خيره مىشود و از هيچ ، همه چيز مىسازد
مىدانم. هنوز تختههاى زيادى براى ميخ كوبيدن دارم و عرق هاى زيادی برای پاك كردن
هنوز قهوههاى زيادي براي نوشيدن دارم و كلمههاي زيادي براي وصله كردن
من حديثم. دختری كه با دست های باز مي دود و با چشم های بسته مي خواند و با پاهای خالی مي رقصد.,
تخصصم
در نوشتن شعر هاي
بي روح و نچسب است
بي وزن و بي قافيه
بي آهنگ و بي پيام
حتي
بي ربط و بي منظور
كيست كه بتواند
اين همه عدم را
يكجا جمع كند؟
با نگاهت
خط هاى شعـرم
به خنـده مـى افتند !
زير ناخن هايم
شعر جمع مىشود.
وقتى خوابيدهام
شعر است كه روحم را
به جسدم
بازمىگرداند
شعر سرماست
هنگاميكه پتويى نيست جز
حصير ِ باران خورده
شعر ،
خطهاى پيشانيم است
وقتى ديگر اخمى نيست
شعر ،
رد ِ پاى چسب است
روى كاغذم
هنگامى كه از هم
جداشان كرده ام
شعر ،
قاب ِ عكسى است
كه ســـالهــا در آن
خاكى رسوب نكرده ، . ,
گره خوشبختی ام را
کور تر کرده ای
د َهــَن دَ ر ه
یک قول دو قول . ,
به بازی گرفته ای
قول ها یت را
لاک پشت شده ام . پشت در اتاقت چرت می زنم. هی.!. کلید را سُر بده,,.
درست یادم نمی آید. داشتم ورق سیاه می کردم و زیر لب حرف هایی می زدم. دمپایی هایم را در آورده بودم و به باد هم اجازه ی گردش در موهایم را داده بودم. نمی دانم باران حیاط را تر کرده بود یا تو. یادم نمی آید تاب می خوردی یا به من نگاه می کردی. من می خواهم از روزی بنویسم که چیزی از آن یاد ندارم. یادم نمی آید وقتی دلت برایم تنگ نـشـد مرا با کُلت کشتی یا با نگاه. نم کشیده ام کاملا ً .
من نشسته ام و برای خودم دعا می خوانم. برای آرامش تو. دعا می کنم تو از آن آدم هایی نباشی که ته دلشان را نمی توان حدس زد. از آن هایی که می روند و می گردند و همیشه با خودشان عشق دوران کودکیشان را همراه می برند. که آن را شب تا صبح بر طاقچه ی اتاق معشوقه هایشان می گذارند و هرگز به آن پشت نمی کنند. من می توانم هوس هرزه های بی سر و پا را از سرت بپرانم ، اما محو کردن تصویر چشم های بازیگوش دختر بچه ای مو طلایی ، کار من نیست.