پروردگارم
مرا
ما را
محکم و مهربان
عمیق و حساس گردان
شبیه داستان هایی که داری به آخرشان می رسی شده
حال ِ این آخرهای اسفند
حال ِ چمن های بیرون پنجره
حال من که می دانم سال 88 برایم خوب است
او برایم دعا کرد
و من به دعایش ایمان دارم
من دلم به اندازه ی دوری دورها گرفته است
صدایم گرفته است
باور نمی کنی
رگ های قلبم هم گرفته است
پیش تر ها دلم هوس باران می کرد و حالا هوس هوای گرم تیر را کرده
هوس تیر را
آنقدر محکم حرف می زنم که صدایم تا خدا برسد
تا اشک هایم تمام شهر را خیس کند
شاید تو بیدار شوی و
خواب مرا دیده باشی
چهار شنبه بود
سوری اش
آتش ِ عود هم
زیاد بود
من برایت از ستاره ها ، سنجاب ها ، ارغوان ، سیگار ها ، خواب های بی سر و ته ، شب و شهاب ، فردا و سنجاب ها ،
خوبی و سختی ، سادگی و نگاه ها ، خمیازه و تصویر های در هم پیچیده ی مبهمم حرف هایی زدم
تو
تمام عودها را آتش زدی و
خوابیدی
كافيست
بو ببرد
يا كلاغ هاى بد صدا
خبرى را
كه تاكيد هم مىكنند
اعتبارى به آن نيست
به گوشش برسانند
يا از رنگ چشمهايم
به خيالش برسد
كه شايد
شايد
لا به لاى افكارم
جايى هم
براى او در نظر گرفته ام
آن وقت
آغاز ِ بيچارگىست
اینکه بگویم زندگی فراموشم کرده بی انصافی ست
من زندگی کردن را فراموش کرده ام
من دلتنگ خواهم شد. برای همه ی چیزهایی که دارم
و قرار است از دستشان بدهم
باید بیشتر به آن ها فکر کنم ، باید ببینم انقدر که من نگران بودنشان هستم
آن ها هم..
من نگران هستم
نگران چشم هایشان
بی تفاوتی هایم در جوب
اضطراب ام مستدام باد ،..
من و
شب و
ارغوان ،
آبرنگ و
فرار ،
کمپوت و
بلال .
من و
تربچه و
نمک ،
ارغوان و
طبل ،
قهوه و
کف .
وه ، خوشبخت منم.
خداوندا
مرا
برای تمام گناه های نکرده ام
عفو کن
قسم نخورده ام
كه هر روز
شعرى بالا بياورم
اما
_از حق هم كه بگذريم_
از خيال و خواب ِ زمزمه هايت
از وسوسهى خنده هايت
كه به دم و بازدم ِ ثانيه هايم وصله شده اند
نمىتوانم گذشت
تا ته نمي نوشم
آب ِ ليمو شيرينم را
.
.
.
صبر مىكنم
ته مانده اش را سر مىكشم ،
تلخ مي شوم
و برايت شعرى مي نويسم.