جوانه مىزنى
درون ِ من
با لا بيا
روىــَم
چنگ ننداز
مثل گربه مىمانى
از ديوار ِ ِ كج
مثل كف مىمانى
روى شيشه ،
مثل من
باز با باز
كبوتر هم . .
سرم ، گيج
دست و پايم مىريزند
مثل ِ سرماخورده ها
از درس كه هيچ
راه رفتنم هم به آب رفته
مشتت را باز كن
بويى
رنگى
براى رىاستارت شدنم,.
=+=+=+=+=++++=====+++++====+++++========
يك شاعر
بيدار كه مى شود
موهايش را كه شانه داد
و
صورتش را كه خوشحال كرد
شعرش را مىگويد و
بعد
صبحانه مىخورد.
يك شاعر
صبح
نفس هاى خيلى عميقى مىكشد
و هواى خنك را
قورت مىدهد
و هواى خنك را
سر مىكشد
و هواى خنك را
زير پوستش
حس مىكند
و با لباس هاى گرمش
بالا پايين مىپرد
و با شال و كلاهش
تاب ، تاب
و با كليپسش
سُر سُره
و با كتونىهايش
زرد و قرمزهاى پارك
خسته مىشوند.
يك شاعر
با دفترچه اش
مىخوابد
و با روان نويسش
بيدار مىشود
و با شعر هايش
چاى هم مىزند.
برف اسلوموشن مىآيد
سوار ِ مورچه مىشود
مورچه اسلوموشن راه مىرود
تو ،
پنجره را _تق_
من ،
آدم برفى
قهوه ام را
خودم شيرين مىكنم
اگر خواستم.
شكر را بياور
بخارش را بو نكش
صبح است و ما بيداريم
مگر اينكه برفى بيايد و
صحر خيز شويم
هواى ِ دى و شاخه هاى خشك
ابر و پنجره
موزاييك هاى ليز
تاريك شد
برف ها خشك شدند
باران زد
شاخه ها تر شدند
برف ها جوى
كلاغه را خبر ندارم
ولى
مورچه با برف به خانهاش رسيد
خطهاى ِ شعرم به خنده مىافتند
دست هايم را سايه ات كن
و موهايم را بباف
خواب و بازى هاى ِ هيجانى
بالش و بالش بازى
كه درهم شوند
مىشود حال ِ من ِ بى ثـُـبات!
بى ثـُـبات ِ ژوليده
ژوليدهى خواب زده