اينجا چقدر رعد و برق است
باران بلند بلند مىخواند
هميشه گفته ام
مژه هاى ِ به هم چسبيده خوب ترند
ترجيح مىدهم باران دهانم را از خودش پر كند
لطيف است
حرف هايم را هم ميان ِ كوچه جا نمىگذارد
باران بىشك بهترين است.
شبنم،
شبنم،
شبنم..
اصلا ً مىخواهم روى ِ تمام ِ خوابهايَم شبنم بريزم
مىخواهم يك دريا شبنم داشته باشم..
صورتم خاكمال مىشود وقتى خاك ها صورتى مىشوند
انتقادهاى ِ صريح حالم را به شدت خوش مىكنند
سرازير شدنم عجيب نيست
بايَد بيشتر آرام بگيرم در اتاقم و اين تنها كارىست كه بايد انجام دهم
پر از روزمرگى ست لعنتى ِ خوشرنگ
:< احساساتم به طبقه بندى احتياج دارند.
ما نسبت به دخترانى كه كـُلى شاد ُ شَـنگول هستند و اَداى ِ آدم هاى ِ بيغم را
در مىآورند و يكــــ...ــبَند مىرقصند ُ آواز مىخوانند ُ قاه قاه مىخندند ُ تقريبا ً
هيچ فكر ِ خاصى در ذهنشان نمىپرورانند حس ِ شديدا ً بدى داريم!
رابرت نامى را ديديم كه خطاب به معشوقهى شوخ ُ شـَنگــَش مىگفت:
" آه جوليا..(يا شايد هم ژوليا..) .. نمىدانى با ديدن خـُل ُچـِل بازىها و
رفتار ِ احمقانه و كودن گونهات چه حس بىنظيرى را در وجودم اوج مىدهى..
اخلاق ِ مسخرهى ِ بچهگانه ات مرا ياد ِ كودكى ِ مادرم مىاندازَد..!
(در اين لحظه جوليا با احساس ِ رضايت ِ كامل از زندگى بالا و پايين مىپَرَد..)
تو آنقدر خنده رويى كه مرا تا آخرين ثانيهى زندگى ِ بيهوده ام از رفتن به سيرك بىنياز كردهاى.."
من از اينجا شخصا ً به تمام رابرت نام هاى ِ ساكن در اقسا نقاط ِ هـَر جــا
پيشنهاد مىكنم به جاى ِ جوليا نام ها يك شامپانزه اختيار كنند
و تمام نيازهايشان را يكجا برطرف كنند.
كُلَن
زياد شلوغش مىكنم
همه چيو..
مىشه گفت عادتمه
ولى خُب..
عــادَ تَمـــه ديگه.. ولى خُب نداره..
<: دلم مىخواد وبلاگم ناشناخته بمونه.
من مىدانَم
و مىتَوان گـُـفت
مطمئن هستَم
كه در نهايت
كه آخَرَش
هَمه رَستگار مىشَوَند
و فقط
سـَر ِ عِـدِه اى
بَـس اَندَك
كـُـلاه مىرود
اَز آن خِــيلى گـُشاد ها!
پ.ن: حذف شد!