جورابهاى راه راهمو دوست دارم. .
من قدمهام بلندن.. بلند و سريع. .
من اخم دارم. .
من به ويترين مغازه ها نگاه مىكنم..
من كفشامو دوست دارم. .
من تو ذهنم كلي چيز دارم..
كلي حرف
كلي حرف
كلي حرف
كه همشو واست مىگم
وقتى تو خيابون
دارم سريع راه مىرم..
وقتى تو خيابون
به ويترينها نگاه مىكنم..
وقتى تو شلوغى پياده رو ساعت 19
صداى هيچ كسو نمىشنوم..
وقتى چنارهاى وليعصرو مىشمرم
يا وقتى سعى مىكنم
پامو روى خط بين سنگفرشها نذارم..
كلي
حرف. .
كه همشو واست مىگم..
پ.ن:گوشت با منه؟!
و با نوشتَـــ ــن سَفـَ ـر آغاز مىشَـ ـــوَد . .
اين روزها
همه چيز طبق خواست ِ ماست..
همان طور كه دوست داريم .
خوب است و آرام..
باد هم مىآيد گاهى..
و گاهى دلمان هواى درس خواندن مىكند حتى..!
خوش مىگذرد با بهار
با بچه گلها
با ستارههاى ابر نپوشانده
با لبخندهاى مادر بزرگ
با خواب ِ بعد از ظهر
با نفسهاى عميق
با پارچ آبــــــ !
با دوستهايمان..
با ابرهاى كومولوس
با . ... ...
با لبخندهايى از سر ناراحتى
با اخمهايى از سر خوشحالى..
دلمان ساكت است اين روزها
ما هم ساكتيم..
فردا روز ديگرى ست..
روزى كه مىتوان با غرور خوبش را گفت
و از او تعريفها كرد!
فردا دلم را خوش نگه مىدارد..
فردا
حرفهاى نگفتهام را داد ميزنم..
كتابهاى نخواندهام را سر مىكشم
خوابهاى ِ نصفه نيمه ام..
تمامشان را معنى دار مىكنم..
حفظ مىكنم
تعبيرشان را ..
فرداى من روز _يا شب_ ى است كه در آن خطى از بيهودگى به چشم نمى خورد..
بخش اول فردا
بخش اول زندگى ست..
پ.ن : " ما روانمونو از تو جوب نياورديم كه! آورديم؟! "
^ يادمان مىگيـــــــــرد..
اين جمله برمى گردد به دوران حرص دادن و حرص خوردن..
دوران جاهليت!
آن را بر حسب اتفاق گوشهاى دور از چشم نگاشته بوديم..
گفتيم اين روزها كه بازارچهى مهربانى داغ است ،
و ما را بسيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار خوشايند است
ممكن است فراموشمان شود كه روزى از اين اصطلاحات بلد بوديم!
شما به دل نگيريد ... جانكم!
خلسه
سرگيجه
صداهاى در هم
پلكهايى سنگين
رديف مژه هاى به هم گره خورده!
خوابهاى قاطى پاتى و رو به پوچي
رو به نابودى..
رو به بيدارى!
خستگى ..
.. خستگى... . . . . . . . . . . . .
..
كاش بيدارم نمىكردى!