نمى دونم خوشحال باشم يا غمگين..
دل شوره دارم!
حتى فكر كردن به كادو هاى فردا خوشحالم نمي كنه..
كاش خوب بودم!
مامانم ميگه اون سال هم كه به دنيا اومدم چهارشنبه بود.
چشام سياهى مىره..
هِه! فِك كن امشب حالم بَد شه بسترى شم بيمارستان..!!
بعد فردا همه بيان مُلاقاتم .. هيشكى مدرسه نَره .. خلوت مىشه ها!!
بيمارستان رو مىذاريم رو سرمون.. يووهوو ..
مىگم من يه عروسك خيلي نرم كادو گرفتم ا ِمشب.. فِك كنم سَگه!
اسمشو چى بذارم؟! چيزي به ذهنم نمىرسه!
شب تولدم.. سالى يه بار خيلى كَم ِه!! اوووه كو تا يه سال ديگه..
اگه سالي هفت هشت بار بود من حالم اينجورى نمىشد..
مغزم خوب كار نمىكنه..
...
..
.
خوب باش حديث.. بى خيالش!i
بىخيال تولد.. بىخيال بزرگ شدن.. بىخيال فردا..
... شايد به اين پست يه چيزايي اضافه شه .. شايدم نه..!

سومين اتفاق خوب افتاد
دوباره به هم گفتيم
روز خوش!
اولين اتفاق خوب
شايد رسيدنت بود
با يك چمدان بزرگ و
خنده اي كشدار.
خنديد چشمانم
وقت ديدنت
و سارها
به احترام ما
چند ثانيه سكوت كردند...
دومين اتفاق خوب هم افتاد
انتظار به سر رسيد!i
نگاهت را به من ندوز
سوراخ می شوم
قرص ها
در گلویمان
گیر می کنند
_لحظه ی تلخیست_
نمی دانیم
قرص ها بزرگ شده اند
یا گلوی ما تنگ!
پ.ن: حوصله ی هیشکی رو ندارم.
پ.ن:: بس کن . لبخندت داره برام تکرای می شه!
مگه یادت رفته؟ من آدم نیستم!