ببینi!
فکر ثابت کردن چیزی نباش.
همه ی این حرفایی که الان گرفتی فرض و
می خوای حکمشو ثابت کنی
من قبلاً غیر ممکن بودنشو درآوردم.
مخرج که نمی تونه صفر باشه!i می تونه؟!
پ.ن: مثل وقتایی شدم که شبکه ها رو دور می زنم
وچند تا برنامه توجهم رو جلب می کنه!i
چند تا برنامه ها!!
لیلی گفت:
« پایان قصه ام زیادی غم انگیز است. مرگ من. مرگ مجنون.
پایان قصه ام را عوض می کنی؟»
خدا گفت:
«پایان قصه ات اشک است
اشک دریاست
دریا تشنگی است
و من تشنگی ام.
تشنگی و آب..
پایانی از این قشنگ تر بلدی؟»
لیلی گریه کرد.
لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید…*
*عرفان نظر آهاری
پ.ن: لباسهای مشکیمان آماده نبودند.
خدا جان
ما با حالت غمگینمان حال نمی کنیم
یادتان باشد!!
و ستاره ها می بارند...
دیشب به دنیا آمد
“زیتا” را می گویم.
دوستش دارم!
به اندازه ی مهربانی لبخندش
و زیبایی پاپیون کلاهش!
پ.ن: شما تولدمان هم با شک برایمان کادو می خریدید..
روزدانش آموز!! چه بگوییم وا...
پ.ن: عروسک خوبیست! آهنگ هم میزند برایمان! چی از این بهتر؟!

پ.ن:: هنوز واسه فردا هیچ شعری نگفتم!
من سرخم
تو نارنجی
تفاوت زیاد نیست.
مبادا از من
برنجی..!

ما کانون گرم کتاب هایمان را به کانون گرم خانواده ترجیح می دهیم!
دیشب در کمال ناباوری رفتن تالار وحدت و دیدن تئاتر را بی خیال شدیم
و در خانه برای آزمون کانون درس خواندیم.
آزمون خوبی بود.
+از طرف 2چرخه ی عزیزمان به نشست شعری دعوت شدیم. با موضوع::
...:::::حرفی از جنس زندگی.:::...
++دلمان برای تک تک تنگ نشده است ، لک زده است.
ما آدم حساسی هستیم.
این را از بین حرف هایی که با شما در میان نگذاشتیم فهمیدیم!
یکم حساسیم و مقداری بیشتر از یکم احساساتی.
مثلاً به گل که بگویند بالای چشمشان ابرو ست ،
ما به خاطر دل نازکیه گل برگهایشان دلمان می گیرد.
نمی توانیم راحت از کنار آدم ها بگذریم.
نمی توانیم!
دست خودمان نیست:::....