تبليغاتX
کیش و پات
|90/10/30-


خالص سازي احساسات. خالص سازي افكار


hadis |
|90/10/29-


پست قبل براي دوازده روز پيش بود كه نمي دونم چرا پابليش نشده بود. روز افتضاحي بود. حبابي بنام حباب بيچارگي هي در برم مي گرفت و من براي فرار ازش مجبور بودم كاراي شديدي بكنم. تو يه چيزي فرو برم كه حبابه احساس نشه، نه كه بتركونمش. انقدر قوي بود كه نتونم بتركونمش. الان ولي به راهم. اميد واهي دارم و از رنج فرار نمي كنم. من و رنج دوست هستيم و او به من چيزها رو ياد مي ده


hadis |
|90/10/29-


فقط مي خوام دو ساعت تو يه چيزي فرو برم كه اين حس گهم يادم بره. تمام ساعت هام اين جوري شده. منتظر مهمونم. فيلم. كوه. اينا هي بايد منو تو خودشون فرو ببرن كه حال بدم از بين بره. چراهاش هم مي دونم. همه ي جزئيات چرا و چگونه ي حالمو مي دونم و تمام بدبختيم هم همينه. دونستن جزئيات و آگاه بودن بده و بدترين وقتيه كه تو روز دوساعت ِدرگير ِ با آدم ها رو خوب باشي. بدترين حالت غالب ديگه اي خواستن و نتونستنه


hadis |
|90/10/17-


محرابيان با يه حالت خوشحال "ديگه چه خبر حديث؟"ي اسم و رسم نمونه ها رو ازم مي پرسيد. خيلي خوب و صميمي. تمام سعيش هم مي كرد بهم استرس وارد نشه. پيشنهاد من؟ بيگدلي و محرابيان بيان به هم نزديك تر شن، امتحان فيزيولوژي، بشينيم با بيگدلي چاي بخوريم از فوايد گوجه فرنگي و شير و توالت فرنگي براش تعريف كنيم

واسه بخش قلب يه آهستگي نرمك خوبي رو پيش گرفته م. هرجايي كه منظور مترجمو نمي فهمم نسخه اصلي كتابو ميارم. يه جاهايي رو با تشخيص خودش حذف كرده. شكل ها رو جا به جا گذاشته. بزرگ سياهرگ فوقاني رو "وريد اجوف" ترجمه كرده(هاها) نه تا فصل غول. شنبه بايد اسكلت ها رو ببرم. سخت ترين كاري كه تا حالا مجبور شدم انجام بدم همين كندن پوست قورباغه و جدا كردن پرهاي كبوتر بوده. تنها توضيحي كه تو اون لحظات واسه خودم مي دادم مقدار غير قابل چشم پوشي نمره ش بود و اين كه مجازاتي واسه من ِتنها نيست، همه بايد اين كارو انجام بدن. ولي خب الان اسكلت هاي نمونه هاي داشكده رو حفظم ديگه. روند تكامل كمربند شكمي از قورباغه تا انسان. از ترم هايي كه مجبور بوديم گياهي و شيمي آلي پاس كنيم بهتره. دوست تر دارم.

 

چقدر مي شه ارتباط كلامي رو با آدمي كه هر روز مي بينيش قطع كرد؟ اصلا مي شه و آيا اصلا درسته اين تصميم


hadis |
|90/10/16-


يه چيزي كه بتونه به گريه بندازدم حداقل


hadis |
|90/10/16-


وطن رو يه جور ديگه مي خوام. يه جور بسيار طور ديگه اي. خيلي احساس بي وطني مي كنم


hadis |
|90/10/05-


يه انگيزه ي بزرگ بايد دميده شه توي من. نشسته م به برنامه امتحاني م نگاه مي كنم/گانونگ/جزوه هام/اسكلت قورباغه و پرنده. ها لي لو يا. بلند شو. تكون بخور


hadis |
|90/10/04-


وقتي خاشِن كه، پهلوم بُماني


hadis |
28 آذر. اي 28 آذر|90/09/30-

مامان شام مورد علاقه م رو درست كرده. بابا ازم مي پرسه مي دوني ساعت چند به دنيا اومدي؟ نه و ده دقيقه صبح. "انگار همين ديروز بود" اومديم بيمارستان . خانم پرستار پرسيد آقا شما بوديد دوست داشتيد دختر باشه؟ سپيده ضرب مي گيره تولدت مبارك مي خونه. واسش توضيح مي دم كه عمه م و عموم دختر نداشتن. فوبياي بي دختر موندن. مي خواستن حتما من دختر بشم. بابا بهم هديه مي ده و مي بوسدم. سر زدن اتفاقي سپيده دور همي دوست داشتني اي مي شه. بايد خوب باشم پس خوبم و بغض و غم باد واضطراب برن گم شن

يه چيزايي هست كه مدام بايد ياد خودم بيارم. مشكلاتم حل نشدني تر از اوني نيستند كه خيال مي كنم. مامان بابام، فاصله مون كم نيست و اين كه داريم به حرفاي هم گوش مي ديم خوب و اميدوار كننده ست خب. قرار نيست چند سال ديگه به فشارهايي كه به اشتباه روي خودم احساس مي كردم بخندم. قرار نيست نقطه ضعفي رو بي دليل بزرگ كنم. تو بيست و يك سالگيم، نه كاملا نادونم نه كاملا نا آگاه از چيزي كه مي خوام باشم. حواسم هست كه يك سال از رابطه ي عزيز و آرومم با پ مي گذره و اين كه بهترين حس ها رو تجربه كردم باهاش. بهترين روزها رو برام ساخته.

تمام تلاشم هم كندن از نا اميدي و نشستن و بيچارگيه

 Dona Dona Dona, do هم سرلوحه ي راهم :)


hadis |
او وانمود كرده بود|90/09/26-


يك چيز را براي او تعريف كرده بود كه شايد مي توانست خطرناك باشد. برايش گفته بود كه چطور در روز عروسي اش و در طول جشن عروسي گريه كرده است. اما توانسته بود به اين ماجرا بخندد، چون به ياد آورده بود كه چقدر سعي داشت دستش را از دست برندان آزاد كند تا دستمالش را بيرون بياورد و او نمي گذاشت. بنابراين مجبور بود مدام فين فين كند. در واقع علت گريه اش اين نبود كه نمي خواست ازدواج كند يا عاشق برندان نبود. گريه كرده بود چون ناگهان همه چيز خانه _با اين كه هميشه قصد تركش را داشت_ به چشمش ارزشمند آمده بود و همه ي اهالي آن جا_هرچند او هميشه افكار شخصي اش را از آن ها پنهان كرده بود_از هر كس ديگري به او نزديك تر به نظر رسيده بودند. گريه مي كرد چون او و پالي روز قبل در حين تميز كردن قفسه ها و شستن كف آشپزخانه خنديده بودند و او وانمود كرده بود وسط يك نمايش احساس برانگيز است و گفته بود خداحافظ كف پوش كهنه، خداحافظ ترك روي قوري، خداحافظ ميزي كه هميشه آدامسم را زير آن مي چسباندم. خداحافظ.

روياي مادرم/ آليس مونرو


hadis |
|90/09/21-


كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري


hadis |
|90/09/20-


متاسفم كه هنوز ناراحتي همچين شكستي توم مونده. متاسفم كه براي درمانش فكر مي كنم كه بايد خودمو تو ارشد "نشون" بدم در حالي كه مي دونم كل ايده م احمقانه ست. به خود دو سال پيشم ظلم كردم. يك سال كه حتي سه سال بهش فشار آوردم و يه دفه گذاشتمش به حال خودش. مچاله شد. رهاش كردم مچاله بمونه. نمي تونست زود كنار بياد و من باهاش راه نيومدم. هر بار كه به خودم تلقين كردم بيش تر ناديده ش گرفتم. بدترين كارو باهاش كردم و الآن دارم مي فهمم چرا اين جوري شدم. چمه.

شونه ي چپم و قلبم تير مي كشن. شدم ماماني كه اولين باره بچه ش باهاش بدون تعارف باهاش حرف مي زنه، گلايه مي كنه و مامانش مي بينه چقدر درست مي گه و چقدر دور و بي خبر بوده ازش. اشكام مي ريزن پايين و فكرم قفل شده


hadis |
|90/09/20-


مي ترسم يادم بره چجوري با آدم ها هم مهربون باشم. هي بچرخم، بچرخم. يه دفه وايسم نگا كنم ببينم كسي دورم لبخند نمي زنه. من از رنجوندن آدم ها نفرت دارم


hadis |
|90/09/19-


من هي در قبال خودم احساس مسئوليت مي كنم و از اين حس مثل خيلي ديگه از حس هام راضي نيستم ولي اين چيزي نيست كه مي خوام راجع بهش حرف  بزنم. از اين كه اين جا كم مي نويسم ناراضي ام. يه بخشي از ذهنم كاملا قبول كرده كه چيزي كه چند سال ديگه مي تونه بهم كمك كنه و برام مهم مي شه اينه كه راجع به خود قديمي م اطلاعات مكتوب دستم باشه. ذهنم انباشته از چيزاييه كه قبول كردم ولي هنوز به سمتشون راه هم نيفتادم.

دلم مي خواد يكم با خودم مهربون تر باشم


hadis |
|90/09/14-


يكي مدام داره تو سرم Sun is on my side مي خونه. حرفاي خودمو به خودم مي زنه


hadis |
|90/09/12-


يه چيزي درونم مي جوشه، در مقابلش يه چيزي ساعت شيش صبح رو خاموش مي كنه و سرشو فرو مي كنه تو بالش. يكي به سپيده مي گه شنبه بيا اين جا فلان كارارو تموم كنيم، اون يكي كتاباي بقيه تو كتابخونه ش تلنبار شدن، گزارش كاراشو ننوشته، سر قراراش نرفته و دوستاش ازش ناراحتن. يكي اشتياق داره تو لحظه، پي كاراشو مي گيره، يه جاي مخصوصي واسه خودش تو سالن مطالعه داره، مرتب ساز مي زنه، با استادا حرف مي زنه، آرزوهاشو مي كشه بيرون، دستمال مي كشه و به ترتيب كنار هم مي چينه. يكي بغض مي كنه، ساعت ها دراز مي كشه رو تخت و خوابش هم نمي بره. من يكيشون رو دوست دارم طبيعتا و زندگيم مي خواد كه به سمتش بره چون به طور كلاسيكي خوشحال بودن رو ترجيح مي ده و از رخوت گريزونه

كسايي كه برام كامنت خصوصي مي ذارن در حالي كه ماه هاست ديگه كامنت هام پابليك نيستن رو دوست دارم. اندازه كسايي كه مدتيه نيستن و وقتي مي رم وبلاگشون كامنت لطفا پست جديد بذار بنويسم مي بينم آپ كردن.

hadis |
|90/09/05-


يه برنامه درسي كوچيك نوشتم. دارم كم كم جلو مي برمش. امروز داشتم ايمني گانونگ رو مي خوندم. فهميدم بديهياتي كه از دبيرستان بلد بودم هم يادم رفته. يكم خودمو سرزنش كردم كه اين جوري نمي شه ادامه داد و ياد گرفتن اين جوري نيست و بلد نشدي بعد پنج ترم كه چي به چيه، يه دفه لحظه اي قبل از پخش زمين شدن روحيه م ريز بيني نجاتم داد. رفتم بديهياتو از ويكي پديا پيدا كردم خوندم، درست شد، اطلاعاتم برگشت. ايمني كه تموم شه فصل عصبه كه من طرفدارشم. نوروبيولوژي دلمو آب مي كنه. آيا رشته ايه كه مي خوام ادامه بدمو توش بمونم؟ نمي دونم. در اين حد مي دونم كه بهش مشتاقم و بديهياتشم يادم نرفته.



hadis |
|90/09/02-


امشب

نه فاخته مي خواند

نه بادها از دره ي خيزران مي گذرند

من، يك نفر ديگر هستم

كاش اين سيرسيرك هاي نفس بريده هم مي خوابيدند


سيد علي صالحي.


hadis |
|90/09/02-


من ديگه مطمئنم كه وضعيت بد بحراني دقيقا همين وضعيت اخير منه. غمگين و آروم. ناراضي و آروم. از اين نشستن و خيره شدنم متنفرم. حتي از گفتن متنفرم اكراه دارم، از گفتن هر چيز غليظي. بغض هاي اشتباه طولاني كه به يه اشك لعنتي هم ختم نمي شن. عصباني شدن، خشم و بروز خشمم داره از بين مي ره و من مثل سگ مي ترسم


hadis |
|90/08/29-


تنها بودن با كنار كشيدن تفاوت داره. كنار كشيدن براي مدت كوتاهي راضي كننده ست، ولي طولاني مدت آدمو شكننده و حساس مي كنه. من تا امشب مرز درستي بينشون قائل نبودم


hadis |
|90/08/29-


غمگين. آروم. ناراضي


hadis |
|90/08/27-


بيدار شم ببينم تمامش كابوس بوده، چند لحظه مبهوت به سقف نگاه كنم و به صداي كولر گوش بدم، دوباره خوابم ببره


hadis |
|90/08/27-
hadis |
|90/08/20-


امروز داره از روزايي مي شه كه قراره يادش بيفتم و باز از خودم بخوام اين الگو رو تكرار كنم. تصميم گرفته م نه به جاي خيال پردازي، بلكه در كنار خيال پردازي به خوب شدن زندگي واقعي م هم اهميت بدم. به جاي نگاه كردن به كل روز رو ساعت ها و دقيقه ها وقت بذارم . ساعت دوازده ظهر برام ساعت دوازده ظهر باشه نه ساعت پنج بعد از ظهر. اسمشو مي ذارم سياست ريز بيني و بايد بگم كه بهش اميدوارم واقعا


hadis |
|90/07/22-


ناديده گرفتن دوستات، كه سعي داري بهشون بفهموني از رفتارشون دلخوري. فكر نمي كنم روش بدي باشه، ولي مي دونم كار حساس و مماسيه. ناديده گرفتن ِدرست كار سختيه. ممكنه تا طرف بفهمه و متوجه اشتباهش بشه مشكلات ديگه اي ايجاد شه. مگه اين كه تصميم به تركش گرفته باشي... من روش اشاره ي مستقيم رو انتخاب مي كنم. وقتي مي دونم دوستم آدم معمولي اي برام نيست و نمي خوام روش مقابله م به كدورت كشدار و مريض تبديل شه


hadis |
|90/07/22-

من بعضي وقت ها خوبم. بهم حس نه اصلا دير نيست دست مي ده. يه جور مضحكي دلم خوش مي شه. با خودم حرف مي زنم. مي گم كه گريه نكنم. دليل هاي خوبي ميارم كه خيلي هم بد نيست اوضاع. اين وقت ها خيلي خيلي كم پيش ميان ولي وقتايي كه پيش ميان خوبم واقعا. با تشكر


hadis |
|90/07/08-


از اين كه اين جا نمي نويسم ناراضي ام. هر چقدر اين ننوشتنم طولاني تر بشه بازگشت بهش هم سخت تر مي شه و اين چيزيه كه نمي خوام اتفاق بيفته


hadis |
|90/03/26-

من فكر مي كنم بايد استراتژي كم كم رو پيش بگيرم. آهسته آهسته رو


hadis |
|90/03/17-


تابستون امسال تو كتابخونه زندگي مي كنم. فكر همه جاشم كردم


hadis |
|90/03/17-


من از حياط شلوغ متنفرم. حياط دانشكده رو مي گم، دورش مي شينيم وسطش حوض داره. ساعت ده و دو و چهار كه همه مي رن كلاس و خلوت مي شه خوشم مياد. نرم كلاس بشينم استفاده كنم؟ دوازده افتضاحه. شلوغ و گنده. سلام. سلام خوبي؟ خوبم. چه خبر؟ هيچي. ناراحت مي شم از شلوغي. نمي مونيم تو حياط، مي ريم پشت. يعني پشت دانشكده. بريم پشت؟ بريم. ما داريم مي ريم پشت. نمياي؟ ما هميشه مي ريم پشت. پشت همه ي ساختمون هاي دانشگا بهتر از جلوشونه. الان اميد مي خنده مي گه اسدي فلان. ولي واقعا پشت ها يه چيز ديگه ن. جاهايي كه بقيه كم ترن يه چيز ديگه ن. جاهايي كه دور هم مي شينن مي خنده ن نمي تونم. مگه اين كه ازشون خوشم بياد. از تك تكشون. وگرنه خيلي بد مي شم. سپيده مي فهمه كي خيلي بد مي شم. ميريم پشت دراز مي كشيم آفتاب فرو مي ره تو چشممون نك و ناله مي كنيم. همه خيال مي كنن سپيده يه خوشحال سرزنده ست ولي اشتبا مي كنن. بلده نشون نده. بلده اخم نكنه بخنده بگه چطوري تو؟ من بلد نيستم.

چهارشنبه ها تو دانشگا تنهام. وقتايي كه تنهام بد تر مي شه. يه چارشنبه اي پام پيچ خورد، كسي نبود جمم كنه برم پيشش بگم آخ پام بد پيچ خورد بگه ببينم بهش نشون بدم كجاست. خيلي درد گرفت. كشون كشون رفتم پشت تنها. آفتاب بدي بود. لباس هام هم خاكي شد. فرداش هم امتحان داشتم. گواهينامه م هم هنوز نگرفتم بعد اين همه وقت. قرار بود برم وايسم حل تمرين فيزيك پيش استاد قريب، تنبلي كردم پي شو نگرفتم از دست رفت. سازم هم مونده لنگ در هوا، بي هوده، خاك خورده. تا كي عر زدن؟


hadis |