تو ، تفسیر مفصلی از خلاصه ترین آدم ممکن هستی. اگر خوانده شوی. اگر ، باد گیرم درست کار کند.
این روزها متوجه افکار اکنونم نیستم و مدام در و دیوار گذشته را لیس می زنم و آویزان آینده می شوم. تمام ننوشتن هایم به این بر می گردد
دلیل به هم ریخته بودن مداوم اتاقم تنها این است ، می خواهم کاری برای انجام دادن داشته باشم.
من هر چه فکر می کنم فلسفه ی کارهای بعضی از دختران کلاسمان را نمی فهمم. آن ها همیشه ردیف مقابل پسرها می نشینند ، حتی اگر کل کلاس خالی باشد. همیشه در کلاس خاطره های هیجان انگیزشان یادشان می آید و بلند بلند برای هم تعریف می کنند و غش غش می خندند. هر روز تولد یکی از آن هاست و تمام تولد هایشان را همان جا می گیرند ، همان ردیف مقابل پسر ها. دختران کلاس ما آدم های شادی هستند و به شدت خوشبخت اند. آن طور که از حرف هایشان دستگیرم شد هیچ وقت دوست پسری نداشته اند و از تمام پسر های کره ی زمین چندششان می شود. من هر چه فکر می کنم فلسفه ی کارهای دختران کلاسمان را نمی فهمم. اگر کارهایشان فلسفه ای داشته باشد البته
کجایی وقتی باران بر صورتم می بارد ؟
می دانی فریبا
وقتی تو می گویی ، انقدر هم خوب می گویی ،
بهتر است آدم ساکت بماند و گوش کند.
از کجا ، به کجا ...
من ، یک آه ام. آهی که هنوز کسی نکشیده
از غمت خوشحالم
این خوابم سه شب ِ پیاپی تکرار شد. روز شمار مرگ گذاشته اند. برای خانم مهربانی که ادعا می کند مادر واقعی من است. سرطان پدرش را در آورده. چند روز است شماره موبایلم را بطور اتفاقی پیدا کرده. تنها آرزویش پیدا کردن من بوده و روزهای آخر عمرش به آن رسیده. هر روز صبح قرار می گذاریم حوالی میدان ونک هم دیگر را ببینیم ، من فراموش می کنم قرار مان را ، من هر روز قرار مان را فراموش می کنم و با گریه برایم می گوید که مرگ م را به خاطر تو یک روز عقب انداختند.. می گوید تا تو را نبینم نمی میرم .. می گوید فراموشی تو مرا زنده نگه داشته.. می گوید سرطان از درون خالی ام کرده .. می گوید مادر صدایم نمی کنی ؟ می گوید .. زنده و مرده بودن م برایت فرقی نمی کند ؟ می گوید .. آه.. نیا خانم.. نیا مادر ... دست از خواب هایم بردار ...
یادت می آید با هم قرار گذاشتیم ؟
قرار شد من برایت کفشدوزک جمع کنم و تو هم حلقه ای از گل های زرد و صورتی برای موهایم درست کنی. آنقدر جمع کنم که قوطی کبریتت را پر کند. آنقدر زیبا شود که وقتی می گذاری سرم یک پرنسس واقعی شوم. یادت می آید می گفتی این جا آفتابش هم خنک است ؟ چند شب پیش خواب آن جا را دیدم. خواب سنجابی که روی شاخه نگاه می کرد ما را. خواب تو ، خواب درخت ها .
یادت می آید دانشمند بودیم ؟
مورچه ها را تشریح می کردیم . قورباغه ها را معاینه می کردیم . با ذره بین رنگ های پروانه ها را بررسی می کردیم. حلزون ها را ردیف می کردیم. برگ ها را خشک می کردیم. آرشیو برگی مان را یادت می آید ؟ می گفتی دیگر نمی خواهم بزرگ که شدم مهندس شوم.. یادت می آید ؟
یادت می آید زنده شده بودیم ؟
یادت می آید سر بالایی ها را نفس نفس می زدیم ؟ یادت می آید مامان بابا ها گم می شدند ؟ از رودخانه رد شدن ، سنگ های لیز از جلبک را یادت می آید ؟ از درخت آویزان شدنت ، ترست را ، خنده هایم را یادت می آید ؟ یادت می آید باران از ما فرار می کرد ؟ یادت می آید از جیغ و داد ها گلو هایمان متورم شده بودند ؟ یادت می آید ؟ یادت می آید خداحافظی را گریه کردیم ؟
خداحافظی تمام شد. سلام ! دوست ِ روز های خیلی دور .
خیلی خوب است که آدم کسی را نداشته باشد که بود و نبودش فرق کنند با هم. زندگی ِ آرامی می شود اگر همه باشند و در عین حال نباشد هیچ کس. می خواهم بگویم تجربه های خوبی دارم در کوله پشتی ام ، همان هایی که تنهایی این طرف و آن طرف می کشمشان. همان هایی که خوب مراقب شان هستم.
چشم هایم دچار قولنج مزمن شدند
آرشیوت تمام نشد
امروز که تنها و دست ها در جیب قدم زنان در دانشگاه مصرانه تمام سعی م را می کردم که تمام افکار بد و حالت های منفی چند سال زندگی ام را دوباره جذب کنم که بدترین ساعات روزم را بگذرانم متوجه شدم که تصمیمم را گرفته ام ، قبل از اینکه تصمیم بگیرم شروع به گرفتن تصمیمی کنم. قرار نیست دوست داشته باشم خانه ی سومم را . گفت دانشگاه فقط وسیله ست. راست گفت . حدودش همین است
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
تو ،
ولیعصر ،
تضاعُف ِ خوشبختی
تمام سنگ هایم را
سمت تو
پرتاب می کنم
شیطانی
که خدا
طردت کرده است
تو هم
کمر بسته ای
تمام خوب ها را
گول بزنی
با کلمه هایت
که بد بویند
که آهنگین
همچون
بانو یـَند
من
پرهیزکار شده ام
پوشیه می زنم
و شب ها
خوابت را می بینم
که زنجیر هایت را
برایم تکان می دهی
و می گویی
دخترانی که برایم
تا آسمان کامنت می گذارند
بدون زنجیر می آیند
من هم می خندم
به زنجیر هایت
به آرزو هایت
به فکر هایت
می خندم
به گذشته ات
به آینده ات
به حال َ ت
می خندم
به نداشته هایت
مدت تقریبا ً زیادی از لبه ی پرتگاهی آویزان بوده است. نیروی غیر ممکنی کمکش می کند که خودش را بالا بکشد. برخلاف انتظارش ، هیچ چیز بالا نیست. تا چشم کار می کند ، تا پاهایش یاری می کنند ، نه شهری ، نه جاده ای ، نه آسمانی حتی. شب هم نمی شود که بخوابد. بر می گردد و کنار پرتگاه می نشیند. ساز دهنی اش را از ته جیبش بیرون می کشد و آرام می نوازد تا کسی پیدا شود و پرتش کند باز .
من ، یک خیال ِ راحتم
آدم باید خیلی قوی باشد که از دوست داشتن ِ تو دست بر ندارد
چهره ام را بررسی کردم و پتانسیل آدم حسابی شدن را درونش دیدم
گاهی دلم می خواهد تمام روابطم را به هم بریزم. تمام دوستانم را ، قوم و خویشم را کنار بگذارم. بعد همه که ناپدید شدند با وسواس چند نفر را انتخاب کنم و بقیه ی روزهایم را با آن ها بگذرانم. تا دیگر کسی دلتنگم نشود ، کسی از کسانی که دوست ندارم سر از ریز ریز لحظه هایم در بیاورند.
یادت می آید گفتم آدم ها عجیبند ؟ آدم ها دوست ندارند متعهد شوند. مثل زنجیر می ماند دور پاهایشان. مثل طنابی دور گردنشان. تعهد را می گویم. آدم ها محافظه کارند. کشف جدیدم را قبول کن.
آدم ها باهوشند پری ، حواسشان خیلی بیشتر از من جمع است. از کوچکترین خطاهایم هم نمی گذرند. از قدیمی ترینشان هم. آدم ها دقیقند پری ، خوب نگاه می کنند و خوب یاد می گیرند و خوب سرکوفت می زنند حتی !
می ترسم پری ، از دنیایی بزرگتر از اتاقم می ترسم. از ترس هایم می ترسم. از آدم ها می ترسم. از اینکه برایم انتخاب کنند می ترسم. از اینکه شادی ام نم بکشد می ترسم. از اینکه ندیده و نفهمیده بمیرم می ترسم. از اینکه قبل از ثابت کردن حقانیت ام غرق شوم می ترسم.
پری ، بی خیالی را یادم بنداز . من انسانم !
بیا تمام اشک هایت را
اینجا بریز
قول می دهم
برای کسی
تعریف نکنم
بیا
غر هایت را
به من بزن
موهای عروسک های من را بکش
اتاق من را
به هم بریز
کتاب قصه های من را
پاره کن
انگشت هایت را
روی آینه
اتاق من بکش
بیا
غم هایت ات را
اینجا بریز
در دست های من
ته دیگ شده اند
خنده هایم
سگ ها به وجد آمده اند
صدای جیرجیرک ها ، گم شده است
نیلوفری آرام می لرزد
و خواب قورباغه را
به هم می زند
خب... باید بگویم مهم نیست
تجربه شد برایم
(سلام نوشین !)
انگار نمی شود گریه نکرد
یعنی همیشه باید موضوعی باشد که آدم را گریه بیندازد
پری، امروز یادم آمد، دلم برایت تنگ شده بود. برای موهایت، برای چشم هایت، صدایت. برای نترسیدنم از حرف زدن. با تو می شود حرف زد پری، با تو می شود نترسید. می شود فیلسوف نبود. می شود مبهم گفت و درست شنید. تو درستی پری، آنقدر که آدم هوس می کند برایت ببارد، برقصد، بچرخد. من تو را کشف کرده ام، در تو چادر زده ام و آنقدر آن جا دعا می خوانم که بد جنسی هایم را باد ببرد. آنقدر می چرخم تا حسودی هایم پرت شوند. آنقدر گریه می کنم تا یادم برود دلخور شدن را، دلخور شدن از تو را..
می دانی پری، وقتی همه تمام می شوند تو شروع می شوی. وقتی قحطی می شود تو می باری، قبل از دعا می باری پری. وقتی حرف هایم خشک می شوند، وقتی موهایم می ریزند، چمدان بزرگت را هم می آوری. تو امیدی پری. تو بادبادکی، رودی. تو نمی خوابی پری. تو سنگ نمی شوی. تو قربانی نمی دهی. تو سیبی را که گفته ام نخور، نمی خوری. دشتی پری، کوه پایه ای که مه دارد.
آدم ها عجیبند پری، عمیق اند. پیر شدم ام از فهمیدنشان. آدم ها سنگین اند پری، سخت می شِـنَوَند. آدم ها مغرورند پری، خوب اخم می کنند. آدم ها بازیگرند، بدقول اند، نا مهربانند...
تلنبار شده ام، بیا پری، بیا کمی دست هایم را پیش خودت نگه دار
اصلا ً برو
من هم می روم
شناسنامه ی دخترم را عوض می کنم