... بالاخره یک نفر پیدا خواهد شد که دوستم بدارد. اگر هم کسی نباشد، هوا هست، ماسه و آب و روشنایی هم هست. هرگز وانهاده نخواهم ماند.
دیوانه بازی، کریستین بوبن
همه چی خوبه
دستم درد نکنه با این زندگی کردنم
گمونم باید دوباره ناطور دشت رو بخونم.
پ.ن: همه قرآن ختم می کنم، ما ناطور دشت.
پ.ن: کافکا در کرانه که تموم شد، چسبوندمش به سینه مو تمام سعی مو کردم از مرگ سالینجر گریه نکنم. هاروکی موراکامی سلامت باشه.
پ.ن: برف می آد
ببینید، من خیلی خوش شانسم که آدم های خوب شماره ی موبایلم را دارند. دختر صبوری زنگ زد و برایم سید علی صالحی خواند. صدای محشری داشت. ری را را آهسته می گفت. شعر خواندن بلد بود. این که نمی شناختمش، این که نمی دانستمش، این ها باعث شد که چند دقیقه فقط لذت ببرم. جدا لذت بردم. دستش درد نکند.
خوب می خوابم
زود بیدار می شوم
دوش می گیرم
صبحانه زیاد می خورم
کتاب می خوانم
مسواک می زنم
الاف نیستم
فیلم می بینم
هوا گرم و مطبوع است
به دوست هایم فکر می کنم
به استاد قریب فکر می کنم
به اسفند فکر می کنم
آدم های خوب را می بینم
موسیقی گوش می دهم
کلی کتاب نخوانده اینجاست
کلی فیلم ِ ندیده
با کسی حرف نمی زنم
به پری فکر می کنم
دوش می گیرم
مسواک می زنم
فیلم می بینم
به پرتو فکر می کنم
دیر می خوابم
دیر بیدار می شوم.
پ.ن : فقط مامان خوب می بیند چقدر ساده خوش گذرانم این بهمن را.
" وقتی تو نیستی" ِ ابی لطفی ندارد، وقتی کسی را یادم نمی آید که نباشد.
بعضی شب ها دلم می خواد کسی که نمی شناسمش زنگ بزنه
برام یه شعر از سید علی صالحی بخونه
و بدون خداحافظی قطع کنه.
27 دی
پ.ن : با تیتر کشف امروزم خیلی خوش به حالم شد. انگار که من هر روز یک کشف جدید می کنم.هیه.(هیه دزدی ست)
پ.ن : سر و ته حرف هایم را می زنم که پستم طولانی نشود. خدا کند منظورم را فهمیده باشید.
من الآن دلم می خواهد بروم موهایم را کوتاه کنم. خیلی دلم می خواهد. بگویم جلویش چتری لطفن و فردا با ورژن جدیدم سلام کنم. اما نمی کنم این کار را. چون قبلش باید سی دی گوسفند ها را از تو بگیرم. باید عروسک گوسفندت را بدهم و اون دوتای دیگر را. لواشک و داستان همشهری را. بعد بشینم رو به رویت یا کنارث مثلن و به این فکر کنم که چقدر موی بلند به صورتم می آید خدایا. کلی با خودم کیف کنم و دلم خوش باشد از موهایم. بعد که خداحافظی انجام شد موهایم را کوتاه کنم خانه نیامده. دوست دارم موهایم را کوتاه کنم ولی نه قبل از گرفتن سی دی. یا مثلن نه قبل از دیدن ِ من. نمی فهمم وسط این اوضاع بی نمک که"من حالم گرفته است و گیجم و نمی دانم چگونه بدبختی هایم را برایت بشمارم" و "نمی گویم که بدتر نشود" و از این حرف ها، این چه حس خوبی ست که افتاده به جانم و ول کن هم نیست. اما خوب حسی ست کلن.
دلم برایتان می سوزد، وقتی بعد از مرگم به این فکر می کنید که با کتاب ها و لباس هایم چه کار کنید. حتما ً غصه ی خیلی زیادی می خورید. مطمئنم.
پ.ن : یادم نمی آد دوچرخه چند شنبه ها چاپ می شد
میزان خودخواهی و گند دماغ بودن آدم ها را می توان از جواب هایی که به کامنت هایشان می دهند تشخیص داد
دلم می خواهد شبانه روز شطرنج بازی کنم ، رقیبی نیست
آدم به محض قرار گرفتن در هر وضعیت گندی و درک کامل آن ، یاد وضعیت های گند مشابه اش می افتد.
یعنی قرار است من آخر هر ترم یاد کنکور بیفتم
عزاداری آن جا تنها عزاداری ای است که مرا گریه می اندازد. نه این که فقط گریه کنم. من کاری که امام حسین انجام داد را درک می کنم و واقعا ً غمگین می شوم وقتی یادش می افتم. ولی آدم ِ گریه کردن نیستم بیشتر وقت ها. اما عاشورای سریزد فرق می کند با همه جا. برای امام حسین و یارانش تشییع جنازه ی نمادین انجام می دهند و من می روم بالای حسینیه و به پهنای صورتم گریه می کنم. عکس و فیلم هم می گیرم دستم نلرزد از گریه. دسته های عزاداری از محله های بالا و پایین و میون ! زنجیر زنان (سلام فریبا) وارد حسینیه می شوند و جمعیت زیادی را می سازند. بعد سعی می کنند اتفاق های عاشورا را شبیه سازی کنند. بچه هایی که تازیانه می خورند و می دوند و گریه می کنند. شمر که لباس گرگ پوشیده. سپس مردها حلقه می سازند و جوش می زنند.
بعد از جوش زدن دوان دوان می دوند و دایره می سازند و خیلی خیلی بلند نوحه می خوانند و محکم سینه می زنند. باور کنید خیلی محکم و با دل و جان سینه می زنند و آدم واقعا ً دلش می گیرد.
بعد نوبت نخل چرخاندن است . نخل نماد امام حسین و یارانش است و چون روز عاشورا پیکر هایشان تشییع نشد مردم سریزد برای احترام این کار را انجام می دهند. مردها زیر نخل مستقر می شوند و با فریاد یا حسین و یا علی بلندش می کنند و می دوند. سه بار دور حسینیه می چرخانندش. بعد از هر دور آن را زمین می گذارند و دعا می خوانند. زن ها پشت نخل می دوند و حاجت می گیرند. دو نفر بالای نخل سنج می زنند و کسی هم خیلی سوز ناک و زیبا اذان می گوید. خلاصه لحظات خیلی اشک باری ست و کسی نیست که بی تفاوت نگاه کند. جایتان خالی بود. راست می گویم.
بعد از دور آخر مراسم تمام می شود. مردم با هم خداحافظی می کنند و کم کم و خیلی دل گیر دور نخل خلوت می شود. نخل غریب می شود تا محرم سال بعد.
این هم عکس هایش. دوست داشتید ببینید. بدک نشدند.
الآن تلویزیون گفت دخترها هنگام شکست رابطه هایشان ضربه ی بیشتری می خورند. چون همان اول ماجرا تمام احساسشان را دو دستی تقدیم می کنند و اگر مشکلی ایجاد شود روح و روانشان بیشتر از طرف مقابل درب و داغان می شود.
پ.ن : مسافرت
به جهنم که گم شد. همینم مونده بشینم واسه اینم غصه بخورم.
پ.ن : داره از آسمون برام می باره ، اونم پشکل. [محاکمه در خیابان]
همیشه باید از آدم هایی که قدرت کلام دارن بترسی
فکرش را بکنید
او به جای اینکه بگوید مراقب خودت باش فلانی اشتباهی گفته مراقب خودت باش حدیث . فلانی هم کلی ناراحت شده و سعی کرده به روی خودش نیاره ظاهرا ً. کلی دلم شاد شد از این اتفاق.
هفت هشت سال گذشت از پارسال انگار. خوبی اش این است که امسال دیگر پیش دانشگاهی نیستم. درس خواندن به آن گستردگی خیلی دردسر دارد. شهید بهشتی خوب و خنک است. پیر و بزرگ است. ریش سفید است اصلا ً. خوب برف می بارد آن جا. هم کلاسی هایم بیشترشان آدم اند. فعلا ً که خوش خوشان می روم و می آیم. تا ببینم بعدش چه می شود.
با اینکه حوصله ی روز تولدم را ندارم و تمام سعی ام را می کنم که از معمولی ترین روزهایم بشود ، ولی در حال ِ اکنون شدیدا ً هیجان زده ام. چون سه کتاب خوف هدیه گرفته ام هیچی نشده.
سنگم را ، کاغذت قیچی می کند
کنار دره ی "اتفاق نمی افتد" ایستاده ام
و مشتم را بی تکیه گاه می چرخانم
در امانت گرفتنش لذتی است که در خریدنش نیست.
بچه ها من با آتیش زدن سطل آشغال ها مخالف بودم.
من دختری را می شناسم که نوزده سالش است. او هنگام آزمایش خون دادن گریه کرد، چشم هایش را محکم بست و لرزید، فشارش افتاد و کلی خوابید و چیزهای شیرین خورد. هنوز هم بعد از چند روز دردش می آید از فکر کردن به جای سوزن.
نوشین ، یادت میاد ما پارسال روزهای کشدار و کوفتی پشت میز رو با خیال ِ چی می گذروندیم؟
دیروز حواست به خنده هامون بود که داشت بهمن راه می انداخت؟
آواز
می جوشد در جانم
من
تمام عزیزم های جمله هایت را
به باد دادم
با عشق
با عشق
می خوانم تا هستم
دخترم باله می رقصد
هیچ کس و هیچ چیز نیست که نتوانم از خیرش بگذرم.
کی بهتر از تو من ُ از خیال ِ بدبختی نجات می ده؟
عاشق برنامه ریزی هایت شده ام
خدا رو شکر کور مادر زاد نشدم
می خوام بگم من فعلا ً آدمی نیستم که بدون ِ چطوری اوضاع رو روبه راه کنه. بره بیرون هوا به موهاش بخوره یا با یه دوست عاقل صحبت کنه یا هر کار دیگه ای. الآن این ندونستن برام از همه چی بدتره